مهمون
چهارشنبه دوستم درسا جون با خاله فرزانه و عمو رضا اومدن خونمون اولش من خواب بودم قتی بیدار شدم اونا رودیدم گریه کردم آخه ترسیده بودم ولی بعدش عادت کردم من دوست داشتم با درسا بازی کنم ولی اون منو میزد ولی مامانی هردوتاموننو برد تو اتاقم تا با هم بازی کنیم خلاصه بعد از چند دقیقه با هم دوست شدیم و بازی کردیم ...






